|
غمکده |
|
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست |
خدایا
موج دلتنگیها طوفان دلخوشیهایم شده ناصبوریم را لغزش به حساب نیاور دنیا رفیق مزاحم است... کودکیم را پس نمیدهد... خدایا میخواهم برایم بگویی چرا خواب شبهای دلتنگیم تعبیر نمیشود؟ چرا هفت فصل عاشقی بهار ندارد؟ چرا دیگر استجابت دعاهایم تمام شده؟ میخواهم بدانم زمانه که مرا به بازی گرفته به بهشت میرود یا به جهنم؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 2:8 PM توسط سپیده |
شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه ی قبری ندارم مبادا لیله القدرت سر آید گنه بر ناله ام افزون تر آید مبادا ماه تو پایان پذیرد ولی این بنده ات سامان نگیرد بر سر در بهشت خدا حک شده چنین بختش بلند هر که گرفتار حیدر است
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 6:1 PM توسط سپیده |
با تو هستم
تویی که رویت را از من برمیگردانی به چشمانم نگاه کن اشکهایم هنوز خشک نشده اند از چه میترسی ؟ من گناهت را بخشیده ام هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم تو را به خدا سپرده ام. نه نگران نباش نفرینت نمیکنم برایت دعای خیر میکنم دعا میکنم که خدا هم تو را ببخشد و تنهایت نگذارد دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی پس هرگز نفرینت نخواهم کرد و تو را به خدا خواهم سپرد تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی در کنار هرکس و هر چیز که دوستش داری به چشمانم نگاه کن : آنها را به خاطر بسپار آنها همیشه نگران تو هستند
+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:10 PM توسط سپیده |
از شمال محدود است به اینده ای که نیست
به اضافه غم پیری و سایه مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین
مشرق طلوع آفتاب عشق صلح با مرگ شروع جنگ حیات
مغرب فرسنگها از حیات دورآغوش تنگ گورغروب عشق دیرین
این چه حدودیست ؟ آیا شنیده ای و میدانی؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به :جوانی
+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 6:29 PM توسط سپیده |
ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه.... دلم تنگه.. بخواب ای عروسک نازم به روی سینه بازم که همچون سینه سازم همش سنگه .... همش سنگه.. نشسته برف بر مویم.. شکسته صفحه رویم خدایا با چه کس گویم که سرتا پای این دنیا همش ننگه ... همش رنگه ..
+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 9:48 AM توسط سپیده |
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد
پشت خط مادرش بود... با عصبانیت پرسید: چرا این وقت شب از خواب بیدارم کردی مادر با صدایی ملایم گفت ۲۵ سال پیش همین موقع تو منو از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگم تولدت مبارک پسرم پسر به خاطر شکستن دل مادرش تا صبح نخوابید صبح که سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن کنار یه شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود ای بهترین فرشته آسمانی روزت مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 6:23 PM توسط سپیده |
خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم
اما نه قلم نوشت نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد چرا که هر دو می دانستندکه باید دوباره شرح حال و غم مرا بنویسند قلم در دستانم شکست و چشمانم بارش اشکهایش را که پراز درد درون بود ارمغان تازه ای به گونه هایم بخشید دردی که قلم از نوشتنش سر باز میزندو کاغذ از حک کردنش پس چگونه این دل یارای آن داردکه آن را در درون خود نگه دارد شایدبتواند ولی تا کی........ عاقبت روزی متلاشی خواهد شد
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 11:6 AM توسط سپیده |

وقتی خدای آسمونها بنده هاشو می آفرید
باقلم بلور مهرو محبت با جوهر طلائی رنگ می نوشت
رو پیشونیا قصه خوب سرنوشت وقتی نوبت به من رسید
خدای آسمونها دید بلور نوک قلم شکست
کفتر نوک طلا از مرغ غم یه پر گرفت نوشت.
رو پیشونی من قصه تلخ سر نوشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 12:37 PM توسط سپیده |
تو رفتی و شدم لحظه شمارت
دو قطره اشک مانده یادگارت
اگه برگشتی اما من نبودم
بدان که مرده ام از انتظارت
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 5:47 PM توسط سپیده |
سلام به همه دوستاي گلم شرمنده كه تو اين مدت نتونستم بهتون سر بزنم و نوشته هاي زيباتونو بخونم دليلش مرگ ناگهاني بابا بزرگ مهربونم بودبابا بزرگي كه عزيز دلها بود كسي كه نگين خونواده بود عزيزي كه هنوز هم كه هنوز مرگشو نمي تونم باور كنم نمي تونم باور كنم كه ديگه بين ما نيست رفت از سر ما تاج سر ما زحمت کش مظلوم خدایا پدر ما ماتمکده شد خانه ما بعد تو بابا بشکست به یکباره فلک بال و پر ما
+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 10:7 AM توسط سپیده |
در زمینی که زمان کاشت مرا گل زیبایش به جز خار نبود پستی و هرزگی و هرزه دری حسرتا بهر کسی عار نبود زار و محکوم و گرفتار کسی که به این عار گرفتار نبود
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9:42 AM توسط سپیده |
آنگاه كه غرور كسي را له ميكني آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران ميكني آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش ميكني آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه كه خدا را ميبيني و بنده خدا را ناديده ميگيري مي خواهم بدانم... بسوي كدام قبله نماز ميگذاري كه ديگران نگذارده اند دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 3:42 PM توسط سپیده |
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظارکوچه ها کرد تمام هستی ام بودو ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد ولی هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 3:51 PM توسط سپیده |
چی بگم دفعه اول که تو کوچه دیدمش گفت داداش میای بازی کنیم ؟
بعد از اینکه بازیمون تموم شد گفت تو بهترین داداش دنیایی
وقتی بزرگ شدم به دانشگاه رفتم چشمام همش اونو می دید و می
خواستم از ته قلبم
بگم عاشقشم دوسش دارم اما اون گفت تو بهترین داداش دنیایی
وقتی ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترین داداش دنیایی و
وقتی مرد
من زیر تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه می تونست حرف بزنه
میگفت تو بهترین داداش دنیایی چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم
دیدم نوشته
عاشقت بودم دوست داشتم اما می ترسیدم بگم
برای همین می گفتم تو
بهترین داداش دنیایی
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 1:4 PM توسط سپیده |
بر خاك بخواب نازنين تختي نيست آواره شدن حكايت سختي نيست از پاكي اشكهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 9:57 AM توسط سپیده |